بر شما از دو چيز مىترسم ، كه مبادا به دام آنها افتيد . يكى در پى خواهش دل رفتن و ديگر آرزوى دراز باطل در سر پختن . در اين جهان ، از همين جهان توشه برگيريد ، تا فردا در آن سراى خويشتن از عقوبت برهانيد .
Saturday, October 13, 2007
از خطبه شماره 25 نهج البلاغه
خبر يافتم كه بسر بر يمن غلبه يافته ، به خدا سوگند ، پندارم كه اين قوم بزودى بر شما چيره شوند . زيرا آنها با آنكه بر باطلاند ، دست در دست هم دارند و شما با آنكه بر حق هستيد ، پراكندهايد . شما امامتان را ، كه حق با اوست ، نافرمانى مىكنيد و آنان
پيشواى خود را با آنكه بر باطل است فرمانبردارند .
آنان با بيعتى كه با پيشواى خود كردهاند ، امانت نگه مىدارند و شما خيانت مىورزيد . آنان در شهرهاى خود اهل صلاح و درستى هستند و شما اهل فساد و نادرستى . به گونهاى كه اگر قدحى چوبين را به يكى از شما سپارم ، ترسم كه حلقهها و تسمه آن را بدزدد . بار خدايا ، من از اينان ملول گشتهام و اينان از من ملول گشتهاند .
من از ايشان دلتنگ و خسته شدهام و ايشان از من دلتنگ و خسته شدهاند . بهتر از ايشان را به من ارزانى دارو بدتر از مرا بر ايشان برگمار . بار خدايا ، دلهايشان آب كن ،
آنسان كه نمك در آب . به خدا سوگند ، دوست دارم به جاى انبوه شما ، تنها هزار سوار از بنى فراس بن غنم در فرمان داشتم هنالك لو دعوت اتاك منهم فوارس مثل ارمية الحميم « اگر آنان را فراخوانى ، به يكباره ، سوارانى چون ابرهاى تابستانى مىتازند و به سوى تو مىآيند » .
پيشواى خود را با آنكه بر باطل است فرمانبردارند .
آنان با بيعتى كه با پيشواى خود كردهاند ، امانت نگه مىدارند و شما خيانت مىورزيد . آنان در شهرهاى خود اهل صلاح و درستى هستند و شما اهل فساد و نادرستى . به گونهاى كه اگر قدحى چوبين را به يكى از شما سپارم ، ترسم كه حلقهها و تسمه آن را بدزدد . بار خدايا ، من از اينان ملول گشتهام و اينان از من ملول گشتهاند .
من از ايشان دلتنگ و خسته شدهام و ايشان از من دلتنگ و خسته شدهاند . بهتر از ايشان را به من ارزانى دارو بدتر از مرا بر ايشان برگمار . بار خدايا ، دلهايشان آب كن ،
آنسان كه نمك در آب . به خدا سوگند ، دوست دارم به جاى انبوه شما ، تنها هزار سوار از بنى فراس بن غنم در فرمان داشتم هنالك لو دعوت اتاك منهم فوارس مثل ارمية الحميم « اگر آنان را فراخوانى ، به يكباره ، سوارانى چون ابرهاى تابستانى مىتازند و به سوى تو مىآيند » .
Thursday, October 11, 2007
از خطبه شماره 21 نهج البلاغه
آخرين منزل ، روياروى شماست و مرگ پشت سرتان . و با آواز خود شما را به پيش مىراند .
سبكبار شويد تا برسيد . زيرا آنان كه از پيش رفتهاند چشم به راه شما واپس ماندگاناند .
سبكبار شويد تا برسيد . زيرا آنان كه از پيش رفتهاند چشم به راه شما واپس ماندگاناند .
Wednesday, October 10, 2007
از خطبه شماره 18 نهج البلاغه
در نكوهش اختلاف علما در فتوا در حكمى از احكام ، به نزد يكى از ايشان مسئلهاى مىآيد ، به رأى خود حكمى مىدهد . سپس ، آن مسئله را عينا نزد ديگرى مىبرند ، به خلاف رأى پيشين رأيى مىدهد . سپس قاضيان آن مسئله را به نزد امامى كه آنها را به شغل قضا برگماشته مى برند و او آراء همه ايشان را صواب مىشمارد . خدايشان يكى است و پيامبرشان يكى است و كتابشان يكى . آيا خداى سبحان آنان را به اختلاف فرمان داده و اكنون از او فرمان مىبرند ؟ يا آنان را از اختلاف نهى كرده و اكنون عصيان مىورزند ؟ آيا خداوند دينى ناقص فرستاده و از آنها براى كامل كردنش يارى خواسته ؟ يا در آوردن دين ، با خدا شريك بودهاند و اكنون بر آنهاست كه رأى دهند و بر خداست كه به رأيشان راضى شود ؟ يا خداى سبحان ، دينى كامل فرستاده ولى پيامبر ( صلى اللّه عليه و آله ) در ابلاغ آن قصور ورزيده ؟ و حال آنكه مىگويد :
« ما در اين كتاب چيزى را فرو نگذاشتهايم ، ( 1 ) » . يا : « در آن بيان هر چيزى است » ( 2 ) و نيز بعضى از قرآن بعض ديگر را تصديق مىكند و در آن هيچ اختلافى نيست ، كه ، « اگر نه از سوى خدا آمده بود در آن اختلاف بسيار مىيافتند » ( 3 ) . قرآن ظاهرش زيباست و باطنش ژرف است . عجايبش انتها نپذيرد و غرايبش پايان نگيرد . و تاريكى جز بدان از ميان نرود .
« ما در اين كتاب چيزى را فرو نگذاشتهايم ، ( 1 ) » . يا : « در آن بيان هر چيزى است » ( 2 ) و نيز بعضى از قرآن بعض ديگر را تصديق مىكند و در آن هيچ اختلافى نيست ، كه ، « اگر نه از سوى خدا آمده بود در آن اختلاف بسيار مىيافتند » ( 3 ) . قرآن ظاهرش زيباست و باطنش ژرف است . عجايبش انتها نپذيرد و غرايبش پايان نگيرد . و تاريكى جز بدان از ميان نرود .
Monday, October 8, 2007
از خطبه شماره 17 نهج البلاغه
در وصف كسانى كه داورى ميان مردم را به عهده مىگيرند و شايان آن نيستند .
دشمنترين مردم در نزد خدا ، دو كس باشند . يكى آنكه خداوند او را به حال خود رها كرده ، پس ، از راه راست منحرف گشته است ، به سخنان بدعتآميز دلبسته و مردم را به ضلالت فرا مىخواند . فريبى است براى كسى كه بدو فريفته شود . از راه هدايتى كه پيشينيانش به پيش پاى گشاندهاند ، رخ بر مىتابد و كسانى را كه در ايام حياتش يا پس از مرگش به او اقتدا مىكنند ، گمراه مىسازد . بار خطاهاى ديگران بر دوش كشد و در گرو خطاى خود باشد . ديگرى ، كسى است كه كولهبار نادانى بر پشت گرفته و در ميان جماعت نادانان امت در تكاپوست . در ظلمت فتنه و فساد جولان دهد و ، همانند كوران ، راه اصلاح و آشتى را نمىبيند . جمعى كه به ظاهر آدمىاند ، او را دانشمند خوانند و حال آنكه در او دانشى نيست . آغاز كرده و گردآورده ، چيزى را كه اندكش از بسيارش بهتر است . خويشتن را از آبى گنده سيراب كرده و بسا چيزهاى بىفايدت كه در گنجينه خاطر خود نهان دارد . در ميان مردم به قضاوت نشست و بر عهده گرفت كه آنچه را كه ديگران در شناختش درماندهاند برايشان آشكار سازد . اگر با مشكل و مبهمى روياروى گردد ، براى گشودن آن سخنانى بيهوده از رأى خويش مهيا كند ، كه آن را كلامى قاطع پندارد و بر قامت آن جامهاى مىبافد ،
در سستى ، چونان تار عنكبوت . نداند رأيى كه داده صواب است يا خطا . اگر صواب باشد ، بيمناك است كه مبادا خطا باشد . و اگر خطا باشد ، اميد مىدارد كه آنچه گفته صواب باشد . نادانى است ، در عين نادانى ، دستخوش خبط و خطا ، و با اين حال ، بر اشترى سوار است كه آن هم پيش پاى خود نبيند . هرگز در علمى حكم قطعى نراند .
روايات را بر باد مىدهد آنسان كه گياه خشك را بر باد دهند . به خدا سوگند ، توانايى آن ندارد كه درباره آنچه بر او وارد مىشود حكمى صادر كند . شايسته مسندى كه بر آن نشسته است نباشد . و نمىپندارد كه ديگران را در چيزى كه خود بدان جاهل است دانشى باشد و نمىبيند كه آن سوى آنچه او بدان دست يافته ديگرى را رأى و نظرى بود . اگر مطلبى بر او پوشيده ماند كتمانش كند ، زيرا به جهل خود آگاه است .
خونهاى به ناحق ريخته ، از جور او فرياد مىآورند . ميراثهاى بناحق تقسيم شده از ظلم او مىنالند . به خداوند شكوه مىكنم از مردمى كه در جهل زيستند و در ضلالت مردند . در نظر آنان هيچ متاعى كاسدتر از كتاب خدا نيست اگر آنچنانكه شايسته است تلاوت شود . و هيچ متاعى رواجتر و گرانبهاتر از آن نيست اگر تحريف شده باشد و از معنى واقعى خود گرديده باشد . هيچ چيز را زشتتر از كار نيك نمىدانند و هيچ چيز را نيكوتر از زشتكارى نمىشمارند .
دشمنترين مردم در نزد خدا ، دو كس باشند . يكى آنكه خداوند او را به حال خود رها كرده ، پس ، از راه راست منحرف گشته است ، به سخنان بدعتآميز دلبسته و مردم را به ضلالت فرا مىخواند . فريبى است براى كسى كه بدو فريفته شود . از راه هدايتى كه پيشينيانش به پيش پاى گشاندهاند ، رخ بر مىتابد و كسانى را كه در ايام حياتش يا پس از مرگش به او اقتدا مىكنند ، گمراه مىسازد . بار خطاهاى ديگران بر دوش كشد و در گرو خطاى خود باشد . ديگرى ، كسى است كه كولهبار نادانى بر پشت گرفته و در ميان جماعت نادانان امت در تكاپوست . در ظلمت فتنه و فساد جولان دهد و ، همانند كوران ، راه اصلاح و آشتى را نمىبيند . جمعى كه به ظاهر آدمىاند ، او را دانشمند خوانند و حال آنكه در او دانشى نيست . آغاز كرده و گردآورده ، چيزى را كه اندكش از بسيارش بهتر است . خويشتن را از آبى گنده سيراب كرده و بسا چيزهاى بىفايدت كه در گنجينه خاطر خود نهان دارد . در ميان مردم به قضاوت نشست و بر عهده گرفت كه آنچه را كه ديگران در شناختش درماندهاند برايشان آشكار سازد . اگر با مشكل و مبهمى روياروى گردد ، براى گشودن آن سخنانى بيهوده از رأى خويش مهيا كند ، كه آن را كلامى قاطع پندارد و بر قامت آن جامهاى مىبافد ،
در سستى ، چونان تار عنكبوت . نداند رأيى كه داده صواب است يا خطا . اگر صواب باشد ، بيمناك است كه مبادا خطا باشد . و اگر خطا باشد ، اميد مىدارد كه آنچه گفته صواب باشد . نادانى است ، در عين نادانى ، دستخوش خبط و خطا ، و با اين حال ، بر اشترى سوار است كه آن هم پيش پاى خود نبيند . هرگز در علمى حكم قطعى نراند .
روايات را بر باد مىدهد آنسان كه گياه خشك را بر باد دهند . به خدا سوگند ، توانايى آن ندارد كه درباره آنچه بر او وارد مىشود حكمى صادر كند . شايسته مسندى كه بر آن نشسته است نباشد . و نمىپندارد كه ديگران را در چيزى كه خود بدان جاهل است دانشى باشد و نمىبيند كه آن سوى آنچه او بدان دست يافته ديگرى را رأى و نظرى بود . اگر مطلبى بر او پوشيده ماند كتمانش كند ، زيرا به جهل خود آگاه است .
خونهاى به ناحق ريخته ، از جور او فرياد مىآورند . ميراثهاى بناحق تقسيم شده از ظلم او مىنالند . به خداوند شكوه مىكنم از مردمى كه در جهل زيستند و در ضلالت مردند . در نظر آنان هيچ متاعى كاسدتر از كتاب خدا نيست اگر آنچنانكه شايسته است تلاوت شود . و هيچ متاعى رواجتر و گرانبهاتر از آن نيست اگر تحريف شده باشد و از معنى واقعى خود گرديده باشد . هيچ چيز را زشتتر از كار نيك نمىدانند و هيچ چيز را نيكوتر از زشتكارى نمىشمارند .
Sunday, October 7, 2007
از خطبه شماره 16 نهج البلاغه
منبع
آن كس كه حوادث عبرتآموز روزگار را به چشم ببيند و از آن پند پذيرد ، پرهيزگاريش او را از آلودهشدن به كارهاى شبههناك باز مىدارد .
سواران خود را به بهشت داخل مىكنند . حقى است و باطلى . گروهى هواداران حقاند و گروهى پيروان باطل . اگر پيروان باطل سرورى يابند چه شگفت ؟ كه از روزگاران ديرين شيوه چنين بوده است و اگر شمار هواداران حق اندك است ، بسا ،
روزگارى رسد كه افزون گردد ، ولى ، كم اتفاق اوفتد كه آنچه پشت كرده ، بار ديگر روى بنمايد .
من مىگويم : قسمت آخر اين سخن به پايهاى از زيبايى رسيده كه هيچ كلامى بدان پايه نتواند رسيد . آنكه در آن بنگرد تا محاسن آن بشناسد ، بيش از آنكه بر فراست خود ببالد شگفت زده خواهد شد . با توصيفى كه از آن كرديم ، در آن فصاحتى است ، افزون كه نه هيچ زبانى را ياراى بيان آن است و نه هيچ انسانى را توان گام نهادن در آن عرصه . اين ادعاى مرا درنيابد و نشناسد ، مگر كسى كه در اين صناعت حظّى وافرش باشد و در اين مضمار خود ، تاخت و تازى كرده باشد . و جز خردمندان آن را درنيابند .
و هم از اين خطبه همواره دل مشغول دارد آنكه بهشت و دوزخ را در برابر خود بيند . مردمى هستند كوشنده و سخت كوشنده ، اينان رهايى يافتند . مردمى هستند طالب حق ، ولى آهسته كارند . اينان را نيز اميد رهايى هست و مردمى هستند ، كه در كارها قصور مىورزند و تقصير مىكنند ، اينان در آتش دوزخ سرنگون گردند . اگر به دست راست روى نهى به گمراهى افتادهاى و اگر به دست چپگرايى ، باز هم ، به گمراهى افتادهاى .
پس راه ميانه را در پيش گير كه رهايى در همان است .
قرآن كتاب باقى مانده و نشانههاى نبوت بر آن قرار گرفته و مسير حركت سنت است و سرانجام نيكو بدان بازگردد . هركس كه ادعا كند ، هلاك شود و هر كه دروغ بندد به مقصود نرسد و هركه با حق ستيزد ، خود تباه شود . نادان را در نادانى همين بس ، كه مقدار خويش نمىشناسد . ستونى كه بر بنيان تقوا و استوار گردد هرگز فرو نريزد و كشتهاى كه به آب تقوا سيراب گردد ، تشنه نماند . در خانههاى خود آرام گيريد و با يكديگر طريق آشتى سپاريد . از گناهان خود توبه كنيد . هيچ ستايندهاى جز پروردگارش را نستايد و هيچ ملامت كنندهاى نبايد جز خود را ملامت نمايد
.
آن كس كه حوادث عبرتآموز روزگار را به چشم ببيند و از آن پند پذيرد ، پرهيزگاريش او را از آلودهشدن به كارهاى شبههناك باز مىدارد .
سوگند به كسى كه محمد را به حق فرستاده است ، در غربال آزمايش ، به هم درآميخته و غربال مىشويد تا صالح از فاسد جدا گردد . يا همانند دانههايى كه در ديگ مىريزند ، تا چون به جوش آيد ، زير و زبر شوند . پس ، پستترين شما بالاترين شما شود و بالاترينتان ، پستترينتان . واپس ماندگانتان پيش افتند و پيشى گرفتگانتان واپس رانده شوند . به خدا سوگند ، كه هيچ سخنى را پنهان نداشتهام و دروغ نگفتهام كه من از چنين مقامى و چنين روزى آگاه شده بودم . بدانيد كه خطاكاريها همانند توسنان چموش و سركشاند كه خطاكاران را بر آنها سوار كردهاند . آن اسبان لجام گسيخته به ناگاه مىتازند و سواران خود را به آتش دوزخ سرنگون مىكنند . و بدانيد ، كه پرهيزگاريها همانند اسبان رام و نجيباند كه پرهيزگاران را بر آنها سوار كرده و افسارها به دست سواران دادهاند و آن اسبان ، |
سواران خود را به بهشت داخل مىكنند . حقى است و باطلى . گروهى هواداران حقاند و گروهى پيروان باطل . اگر پيروان باطل سرورى يابند چه شگفت ؟ كه از روزگاران ديرين شيوه چنين بوده است و اگر شمار هواداران حق اندك است ، بسا ،
روزگارى رسد كه افزون گردد ، ولى ، كم اتفاق اوفتد كه آنچه پشت كرده ، بار ديگر روى بنمايد .
من مىگويم : قسمت آخر اين سخن به پايهاى از زيبايى رسيده كه هيچ كلامى بدان پايه نتواند رسيد . آنكه در آن بنگرد تا محاسن آن بشناسد ، بيش از آنكه بر فراست خود ببالد شگفت زده خواهد شد . با توصيفى كه از آن كرديم ، در آن فصاحتى است ، افزون كه نه هيچ زبانى را ياراى بيان آن است و نه هيچ انسانى را توان گام نهادن در آن عرصه . اين ادعاى مرا درنيابد و نشناسد ، مگر كسى كه در اين صناعت حظّى وافرش باشد و در اين مضمار خود ، تاخت و تازى كرده باشد . و جز خردمندان آن را درنيابند .
و هم از اين خطبه همواره دل مشغول دارد آنكه بهشت و دوزخ را در برابر خود بيند . مردمى هستند كوشنده و سخت كوشنده ، اينان رهايى يافتند . مردمى هستند طالب حق ، ولى آهسته كارند . اينان را نيز اميد رهايى هست و مردمى هستند ، كه در كارها قصور مىورزند و تقصير مىكنند ، اينان در آتش دوزخ سرنگون گردند . اگر به دست راست روى نهى به گمراهى افتادهاى و اگر به دست چپگرايى ، باز هم ، به گمراهى افتادهاى .
پس راه ميانه را در پيش گير كه رهايى در همان است .
قرآن كتاب باقى مانده و نشانههاى نبوت بر آن قرار گرفته و مسير حركت سنت است و سرانجام نيكو بدان بازگردد . هركس كه ادعا كند ، هلاك شود و هر كه دروغ بندد به مقصود نرسد و هركه با حق ستيزد ، خود تباه شود . نادان را در نادانى همين بس ، كه مقدار خويش نمىشناسد . ستونى كه بر بنيان تقوا و استوار گردد هرگز فرو نريزد و كشتهاى كه به آب تقوا سيراب گردد ، تشنه نماند . در خانههاى خود آرام گيريد و با يكديگر طريق آشتى سپاريد . از گناهان خود توبه كنيد . هيچ ستايندهاى جز پروردگارش را نستايد و هيچ ملامت كنندهاى نبايد جز خود را ملامت نمايد
.
از خطبه شماره 13 نهج البلاغه
منبع
در نكوهش بصره و مردمش شما سپاهيان آن زن ( 1 ) بوديد و پيروان آن ستور ( 2 ) . كه چون بانگ كرد اجابتش كرديد و چون كشته شد روى به گريز نهاديد . خلق و خويتان همه فرومايگى است .
پيمانهايتان گسستنى است و دينتان دورويى است .
در نكوهش بصره و مردمش شما سپاهيان آن زن ( 1 ) بوديد و پيروان آن ستور ( 2 ) . كه چون بانگ كرد اجابتش كرديد و چون كشته شد روى به گريز نهاديد . خلق و خويتان همه فرومايگى است .
پيمانهايتان گسستنى است و دينتان دورويى است .
Saturday, October 6, 2007
Monday, October 1, 2007
از خطبه شماره 11 نهج البلاغه
به پسرش ، محمد بن حنفيّه ، در جنگ جمل:
اگر كوهها متزلزل شوند ، تو پايدار بمان . دندانها را به هم بفشر و سرت را به عاريت به خداوند بسپار و پايها ، چونان ميخ در زمين استوار كن و تا دورترين كرانههاى ميدان نبرد را زير نظر گير و صحنههاى وحشت خيز را ناديده بگير و بدان كه پيروزى وعده خداوند سبحان است .
گزیده هایی از خطبه شماره 7 نهج البلاغه
شيطان را ملاك كار خود قرار دادند و شيطان نيز آنان را شريك خود ساخت .
پس ، در سينههايشان ، تخم گذاشت و جوجه برآورد و بر روى دامنشان جنبيدن گرفت و به راه افتاد ، از راه چشمانشان مىنگريست و از زبانشان سخن مىگفت ، به راه خطايشان افكند و هر نكوهيدگى و زشتى را در ديدهشان بياراست و در اعمالشان شريك شد ، و سخن باطل خود بر زبان ايشان نهاد .
Sunday, September 30, 2007
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ماسوا فکندی همه سایهی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمهی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانهی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هر دم ز نوای شوق او دم که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
شهریار
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمهی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانهی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هر دم ز نوای شوق او دم که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
شهریار
فاطمه، فاطمه است
معلم شهید : دکتر علی شریعتی خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است .
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است .
گزیده هایی از خطبه شماره 2 نهج البلاغه
او را سپاس مىگويم و خواستار فزونى نعمت او هستم و بر آستان عزتش سر تسليم نهادهام و خواهم كه مرا از گناه در امان نگه دارد . از او يارى مىجويم كه نيازمند آنم كه نيازم برآورد . هر كس را كه او راه بنمايد ، گمراه نگردد و هر كس را كه با او دشمنى ورزد ، كس زينهار ندهد ، هركس را كه تعهد كند ، بىچيز نشود كه تعهدش از هر چه به سنجش آيد ، افزون است و از هر چه اندوختنى است برتر . و شهادت مىدهم كه خداوندى جز اللّه ، خداى يكتا نيست . يگانه است و بىهيچ شريكى .
شهادت مىدهم ، شهادتى كه خلوصش از بوته آزمايش نيكو برآمده باشد و اعتقاد به آن با صفاى نيت همراه بود .
مردمان در فتنههايى گرفتار بودند ، كه در آن رشته دين گسسته بود و پايه يقين شكست برداشته و مىلرزيد . هركس به چيزى كه خود اصل مىپنداشت چنگ زده بود . كارها پراكنده و درهم ، راه بيرون شدن از آن فتنهها باريك ، طريق هدايت مسدود و كورى و بىخبرى آنسان شايع و همهگير كه هدايت را آوازهاى نبود . خدا را گناه مىكردند و شيطان را يار و ياور بودند . ايمان خوار و ذليل بود ، ستونهايش از هم گسيخته و نشانههايش دگرگون و راههايش ويران و جادههايش محو و ناپديد .
همگان در راه شيطان گام مىزدند و از آبشخور او مىنوشيدند . به يارى اين قوم بود كه شيطان پرچم پيروزى برافراشت و فتنهها برانگيخت و آنان را در زير پاهاى خود فرو كوفت و پى سپر سمهاى خود نمود . آنان ، در آن حال ، حيرت زده و نادان و فريب خورده بودند و بهترين خانهها ( 1 ) را بدترين همسايه . شبها خواب به چشمانشان نمىرفت و سرمه ديدگانشان سرشك خونين بود . آنجا سرزمينى بود كه بر دانايش چون ستوران لگام مىزدند و نادانش را بر اورنگ عزت مىنشاندند .
گناه مىكارند و كشته خويش به آب غرور آب مىدهند و هلاكت مىدروند .
شهادت مىدهم ، شهادتى كه خلوصش از بوته آزمايش نيكو برآمده باشد و اعتقاد به آن با صفاى نيت همراه بود .
مردمان در فتنههايى گرفتار بودند ، كه در آن رشته دين گسسته بود و پايه يقين شكست برداشته و مىلرزيد . هركس به چيزى كه خود اصل مىپنداشت چنگ زده بود . كارها پراكنده و درهم ، راه بيرون شدن از آن فتنهها باريك ، طريق هدايت مسدود و كورى و بىخبرى آنسان شايع و همهگير كه هدايت را آوازهاى نبود . خدا را گناه مىكردند و شيطان را يار و ياور بودند . ايمان خوار و ذليل بود ، ستونهايش از هم گسيخته و نشانههايش دگرگون و راههايش ويران و جادههايش محو و ناپديد .
همگان در راه شيطان گام مىزدند و از آبشخور او مىنوشيدند . به يارى اين قوم بود كه شيطان پرچم پيروزى برافراشت و فتنهها برانگيخت و آنان را در زير پاهاى خود فرو كوفت و پى سپر سمهاى خود نمود . آنان ، در آن حال ، حيرت زده و نادان و فريب خورده بودند و بهترين خانهها ( 1 ) را بدترين همسايه . شبها خواب به چشمانشان نمىرفت و سرمه ديدگانشان سرشك خونين بود . آنجا سرزمينى بود كه بر دانايش چون ستوران لگام مىزدند و نادانش را بر اورنگ عزت مىنشاندند .
گناه مىكارند و كشته خويش به آب غرور آب مىدهند و هلاكت مىدروند .
گزیده هایی از خطبه شماره 1 نهج البلاغه
منبع
حمد باد خداوندى را كه سخنوران در ثنايش فرو مانند و شمارندگان از شمارش نعمتهايش عاجز آيند و كوشندگان هر چه كوشند ، حق نعمتش را آنسان كه شايسته اوست ، ادا كردن نتوانند . خداوندى ، كه انديشههاى دور پرواز او را درك نكنند و زيركان تيزهوش ، به عمق جلال و جبروت او نرسند . خداوندى كه فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهايتى و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان يافت ، كه در زمان نگنجد و مدت نپذيرد . آفريدگان را به قدرت خويش بيافريد و بادهاى باران زاى را بپراكند تا بشارت باران رحمت او دهند و به صخرههاى كوهساران ، زمينش را از لرزش بازداشت .
اساس دين ، شناخت خداوند است و كمال شناخت او ، تصديق به وجود اوست و كمال تصديق به وجود او ، يكتا و يگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به يكتايى و يگانگى او ، پرستش اوست . دور از هر شايبه و آميزهاى و ، پرستش او زمانى از هر شايبه و آميزهاى پاك باشد كه از ذات او ، نفى هر صفت شود زيرا هر صفتى گواه بر اين است كه غير از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر اين است كه غير از صفت خود است .
خداوند همواره بوده است و از عيب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد ، با هر چيزى هست ، ولى نه به گونهاى كه همنشين و نزديك او باشد ، غير از هر چيزى است ، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد . كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها . به آفريدگان خود بينا بود ، حتى آن زمان ، كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند . تنها و يكتاست زيرا هرگز او را يار و همدمى نبوده كه فقدانش موجب تشويش گردد . موجودات را چنانكه بايد بيافريد و آفرينش را چنانكه بايد آغاز نهاد . بىآنكه نيازش به انديشهاى باشد يا به تجربهاى كه از آن سود برده باشد يا به حركتى كه در او پديد آمده باشد و نه دل مشغولى كه موجب تشويش شود . آفرينش هر چيزى را در زمان معينش به انجام رسانيد و ميان طبايع گوناگون ،
حمد باد خداوندى را كه سخنوران در ثنايش فرو مانند و شمارندگان از شمارش نعمتهايش عاجز آيند و كوشندگان هر چه كوشند ، حق نعمتش را آنسان كه شايسته اوست ، ادا كردن نتوانند . خداوندى ، كه انديشههاى دور پرواز او را درك نكنند و زيركان تيزهوش ، به عمق جلال و جبروت او نرسند . خداوندى كه فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهايتى و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان يافت ، كه در زمان نگنجد و مدت نپذيرد . آفريدگان را به قدرت خويش بيافريد و بادهاى باران زاى را بپراكند تا بشارت باران رحمت او دهند و به صخرههاى كوهساران ، زمينش را از لرزش بازداشت .
اساس دين ، شناخت خداوند است و كمال شناخت او ، تصديق به وجود اوست و كمال تصديق به وجود او ، يكتا و يگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به يكتايى و يگانگى او ، پرستش اوست . دور از هر شايبه و آميزهاى و ، پرستش او زمانى از هر شايبه و آميزهاى پاك باشد كه از ذات او ، نفى هر صفت شود زيرا هر صفتى گواه بر اين است كه غير از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر اين است كه غير از صفت خود است .
خداوند همواره بوده است و از عيب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد ، با هر چيزى هست ، ولى نه به گونهاى كه همنشين و نزديك او باشد ، غير از هر چيزى است ، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد . كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها . به آفريدگان خود بينا بود ، حتى آن زمان ، كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند . تنها و يكتاست زيرا هرگز او را يار و همدمى نبوده كه فقدانش موجب تشويش گردد . موجودات را چنانكه بايد بيافريد و آفرينش را چنانكه بايد آغاز نهاد . بىآنكه نيازش به انديشهاى باشد يا به تجربهاى كه از آن سود برده باشد يا به حركتى كه در او پديد آمده باشد و نه دل مشغولى كه موجب تشويش شود . آفرينش هر چيزى را در زمان معينش به انجام رسانيد و ميان طبايع گوناگون ،
Sunday, September 16, 2007
Subscribe to:
Posts (Atom)


